حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
83
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
و فرعون گفت : « ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي » « 1 » اين سخن را هنگامى گفت كه در ميان قوم خويش كسى را نيافت كه ميان حق و باطل تفاوت قائل باشد . 23 . و من گفتم : « اگر او را نمىشناسيد ، اثرش را بشناسيد ، من آن اثر هستم ، و من حق « 2 » هستم ، زيرا من از ميان نروم و هميشه با حق باقى خواهم بود . » « 3 »
--> ( 1 ) . قصص ، آيه 38 ، من براى شما خدايى جز خود نمىشناسم . ( 2 ) . انا الحق ، من حقم عطار گويد : « جمله بر قتل او اتفاق كردند چونكه مىگفت : انا الحقّ گفتند : بگو : هو الحق گفت : بلى همه اوست ، شما مىگوييد كه گم شده است ؟ بلى ، كه حسين گم شده است درياى محيط گم نشود و كم نگردد و حسين گوى قضا به پايان رضا برد و از يكيك اندام او آواز مىآمد كه انا الحقّ از خاكستر او آواز انا الحقّ مىآمد و در وقت قتل هر خون كه از وى بر زمين مىآمد ، نقش اللّه ، ظاهر مىگشت . . . . پس روز سوم خاكستر حسين را به آب دادند : همچنان آواز انا الحقّ برمىآمد و آب قوت گرفت ( تذكرة الاولياء ، ص 594 ) » باز عطار گويد : « نقل است كه چون او را بر دار كردند ، ابليس آمد و او را گفت : « يكى انا تو گفتى و يكى من ، چون است كه از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت ؟ حسين گفت : از آنكه تو انا به در خود بردى و من از خود دور كردم ، مرا رحمت آمد و تو را لعنت ، تا بدان كه منى كردن نيكو نيست و منى از خود دور كردن بغايت نيكو است ( تذكرة الاولياء ، ص 595 ) » بايزيد نيز كه مىگفت : « سبحانى ما اعظم شأنى » ، انا الحق مىگفت : و يكى از او پرسيد كه عرش چيست ؟ گفت : « منم » گفت : كرسى ؟ گفت : « منم » گفت : لوح و قلم گفت : « منم » گفتند : خداوند را بندگاناند بدل ابراهيم و موسى و محمد ( ص ) گفت : آن همه « منم » بايزيد گفت : بلى هركه در حق محو شد به حقيقت هرچه هست ، رسيد . همه حق است ، اگر آن كس نبود حق همه خود را بيند ، عجيب نبود . ( 3 ) . منظور همه دنيا اثر معرف خداوند است . دنيا چيزى جز مكان تجلى افعال نيست . درحالىكه آدم موقع تجلى ذات و صفات است . خداوند به واسطه آدم حقيقت اثر را نمايان ساخته است و او را اثر واقعى خويش قرار داده است ، نه « به رسم حلول » در حديث است كه : الصوفى اثر اللّه فى الارض ( صوفى اثر خدا در زمين است . ) من به حقام ، يعنى در خدا باقىام نه در خود . بقلى گويد : حلاج براى معاصران خود موضع شريعت و حقيقت بود و محل نظر تجلى بود او نقطه تماس شريعت و حقيقت بود ( وحى - حق ) تنها نقطهاى كه از آنجا جلوهء خداوند ديده مىشد . چنين عباراتى ( انا الحق ) هنگامى بر زبان عارف جارى مىشود كه احساس كند به حقيقت توحيد رسيده است و سراپايشان از توحيد متلون شده باشد . در چنين لحظاتى اين خداوند است كه از زبان او مىگويد : « انا الحق » و او را با شعلههاى غالب « وحدانيت » محكم مىكند . از آن پس عارف در خداوند نه روح مىبيند ، نه مخلوق و نه غير او مىخواهد بگويد « من » ( انانيت ) حق ، هرچند چنين اختيارى ندارد و از آنجا كه خداوند را با جنبه التباس مىبيند و ديگر در سر راه تجلى صادقانه جز « من » خويش مانعى نمىبيند لذا دستخوش حقيقت حق با گفتن « انا الحق » مدعى خدايى مىشود . در واقع در آن لحظه تفاوتى با خداوند ندارد ، چون به كلى غرق در خدا و اشباع از نور توحيد است . تا به آن حد كه « توحيد » كفر او مىشود و كفر او توحيد . خدا جايگاه اوست و به قول ماسينيون در اين مرحله همراه با عيسى ، از پردههاى ملكوت مىگذرد و شكل آدم از آثار قهر مبرا مىشود . چون خيمه انسان اينگونه در سايه حصارمانند چيزهاى دو وجهى ، در زير آفتاب شديد ويرانى فنا نمىپذيرد . ( همان ، ص 129 ) .